دیگه حوصله ندارم
می خوام برم خونه بخوابم
:((((((((((
|
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است . پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی... اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است . خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند. فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است.
حضور شرط مرزی رو همه جا حس کن حاج موری عزیز
اول تو الکترومغناطیس خوندی تو ریاضی مهندسی و قبلش تو معادلات دیفرانسیل.
مدت زیادی با شرایط مرزی تو مغناطیس با شرایطی که تمام مشخصات کاری و علمی رو تایین می کنه خوندی و باهاش زندگی کردی حالا این هم یه شرط مرزی واسه کل زندگی
جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه زمهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش
حس می کنی حاجی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حس کن شرط مرزی رو و با این یکی کل عمرت رو بگذرون
می تونی حاجی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
3_کسانی که از خطوط عمودی استفاده می کنند لجاجت و پافشاری در امور دارند . 

9_کسانی که اسمشان را می نویسند و روی اسمشان خط می زننداحتمالاً شخصیت خود را نشناخته اند. 
10_کسانی که به حالت دایره و بیضی امضاء می کنند ، کسانی هستند که می خواهند به قله برسند .

|
هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید و مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟ بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی. ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟ گفتم: نه گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی ؟ گفتم: نه گفت: تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟ گفتم: نه گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟ گفتم:نه گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟ گفت: خاک بر سرت، اصلاً تا حالا زندگی کردی؟ گفتم: آره...نه...نمی دونم. و ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم او مردیجذاب بودو سالم به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟ جواب دادم: نه ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی
|
پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی ، آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سربسته بود چون من از تکرار ، او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ، ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور ، خمّارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جزعشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکویی تاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگار هم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین را گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است "
شاعر : گمنام
این چند هفته این قدر سخت گذشت که خیلی سخت فراموش بشه
نه نباید فراموش بشه باید ازش واسه همیشه درس بگیرم
ولی واقعا از یک خفته قبل از چهارشنبه ۳۰ مرداد تا خود ۳۰ و بعدش حال و هوای عجبیبی داشتم. در هر صورت تقریبا که نه دقیقا یک هفته از آغاز یه زندگی جدید میگذره.
الان دیگه ناراحت نیستم. خوبم. خیلی خوبم.
هر چی باشه بازی زندگی همینجوریاست. بالا پایین زیاد داره. مهم اینه که مرد آنست که پریشان نشود. ولی واقعا یک چیز جدید کشف کردم. جوشونده گل گاو زبون. خیلی محشره حتی اگه به وقتهایی عوض چایی استفاده بشه
یادت باشه موری این چند ماه رو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱
چندانکه گفتم غم با طبیبان
دردمان نکردند مسکین غریبان
آن گل که هر دم در دست خاریست
گو شرم بادش از عندلیبان
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت
سیه روزم که روزم تیره گون بی
شدم محنت کش کوی محبت
ز دست دل که یا رب غرق خون بی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی
در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
این دیگه چه جور بازیه خدایا؟
نمی دونم تو کمکم کن اوست کریم
هر چی که باشه تو هر بازی باید تجربه کرد اگه می تونی اشتباه نکن اما اگه اشتباه کردی دیگه تو دست بعد تکرار نکن
ولی تقریبا از ۲ هفته پیش بد جوری دارم سرویس می شم چهارشنبه قبل یه مقداری اکسترمم نسبی شد ولی از شنبه تا حالا هر لحظه واسه خودش صعودی بوده.
با توجه به اکیدا صعودی بودن تابع احیانا با تهی شدن قالب ناقابل این روند به اشباع و saturation لحظه ای جامی به ما رسیده و بیاسایم.
مبارک مبارک مبارک آی مبارک
بیا شمعها رو فوت کن که صد سال زنده باشی

