البته به قول برو بچ مایکرویو شده نقاشی

آنکه پر نقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
حالا ببینیم مقاله ها رو کی submit می کنیم؟
ببینیم اشکال از حاج موری بوده یا کمبود امکانات؟
وز تار امید عمر ما پودی کو؟؟؟؟؟؟
چندسن سر و دست و چهره و سنبل زلف
میسوزد و خاک می شود. دودی کو؟؟؟؟
پ.ن۱: هیچ ربطی به پرداخت حقوقهای جاری گذشته آینده ماقبل و مابعد و غیره ذلک در هیچ کدام از شرکتهای کارفرما یا پیمانکار یا ناظر ندارد
پ.ن۲: خودم باورم نشد
ولی اصل ماجرا اینه که یه مقاله نوشتیم دادیم IEEE از شانس خوب ما بر گشت خورد. مدیر عامل شرکتمون گفت علاوه بر اسم خودت و حجت که استادم بود چون کار شرکت بوده اسم من و رفیقم هم باید باشه. ما هم گفتیم باشه. گفت این رفیقم تو IEICE آشنا داره زودتر مقاله چا÷ می شه و پول هم ازمون نمی گیرن اگه اون بفرسته. بذار ما بفرستیم من هم گفتم باشه.اینجوری شد که خودم corresponding author نبودم.
اینجوری شد که اون submit کرد. چون خیلی وقته که گذشته هی ما گفتیم چی شد این مقاله؟ گفتن در حال بررسی و...
آقا امروز گفتم ببینم چه خبره چه بلایی سر این مقاله اومده یه مقدار تو اینترنت SEARCH زدیم دیدیم ببببببببببببببببللللللللللللللللللللهههههههههههههههههههه
آقای دکتر نه آقای پروفسور تو سایتش این مقاله رو هم به عنوان مقاله هاش زده ولی نه اسم من هست نه اسم دکتر حجت. نمدونم دیگه چی شد؟ خونم جوش اومد غاطی کردم دیوونه شدم به فنا رسیدم یا هر چی؟
اول زنگ زدم بهش گفتم: دکتر عامری چرا تو مقاله BICONICAL ANTENNA اسم من و حجت نیست؟ گفت نه هست. گفتم بابا مقومی تو سایتش زده این مقاله رو ولی فقط اسم تو و خودش رو زده، حالا چی داری بگی؟ گفت نه ما کامل فرستادیم نمی دونیم چرا نیست؟
آقا منهم که ته هرچی آدم روانی!!!
سر هیچ چی نه سر مقاله ای که جونم موقع طراحی این آنتن در اومد واقعا موقع عروسی خواهرم تنها کسی که هیچ وقت خونه نبود من بودم که با این ور می رفتم. حالا یکی بخواد ما رو بپیچه نمی شه می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی ... شدم
یه MAIL زدم به EDITORIAL BOARD همون JOURNAL گفتم آقا مقاله مال منه. مال اینها نیست. اینها اگر راست می گن به جز فایل WORD مقاله یه فایل شبیه سازی یا حتی یه عکس رو کنند و ... تو رو خدا نذارید زحمت من هیچ بشه
دیگه هنوز جواب ندادن. همه امیدواریم اینه که چون بعد از ساعت کاری (4 عصر ما می شه 8-9 شب اونها) رسیده فردا یه جوابی بدند.
حالا دیگه ببینیم چی می شه؟
آها یادم اومد زنگ زدم به حجت گفتم دکتر فلانی با مقاله این کار رو کرده
حجت هم گفت بابا جون مهم نیست، حالا صحبت کن اسمت اضافه شه، اسم من نشد نشد، گزارش آنتن DUAL BAND من رو کی مینویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با وجودی که پیش بینی می کردم این رو بگه خنده ام گرفته بود. به نظرم یه نمه ناخوش بود حجت
بعدش زنگ زدم به دکتر آرزم که گوشیش خاموش بود.
زنگ زدم به مجید (دکتر طیرانی ولی من بهش می گم مجید البته پشت سرش) و کلی صحبت کرد واسم تا یه ذره آروم شدم.... باز هم مرام فارغالتحصیلای علم و صنعت (طیرانی) نه فارغ های فنی ...
چه کنیم دیگه اینهم زندگی ماست
آها MAIL زده که چون تو و حجت هیئت علمی UM نیستین اسم شما نیست تو اون سایت
ولی مگه خودش هیئت علمی UM شده که اسم خودش تو سایت رفیقش هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من
بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل
جان و دل من تویی ای دل و ای جان من
چون گهر اشک من راه نظر چست بست
چون نگرد در رخت دیده ی گریان من
هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان
بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من
شد دل بیچاره خون، چاره ی دل هم تو ساز
زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من
گر تو نگیریم دست کار من از دست شد
زانکه ندارد کران، وادی هجران من
هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را
بو که به پایان رسد راه بیابان من
تو دل عطار را سوخته ی خویش دار
زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من
همه هرچه بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندت پیش آموزگار
نزدیک یک ماهی هست دارم تابع گرین و ... می خونم. کتب تای رو کپی کردم و صفحه به صفحه می رم جلو. واقعا کتاب سنگینیه. پوستم رو کنده. تقریبا هر شب بیدارم و باهاش ور می رم ولی نه یا پایه ریاضی من خیلی ضعیفه یا این کتاب خریه در هر صورت یکی از سنگین ترین کتابهایی که تا حالا باهاش ور رفتم.
وین یک دم عمر خوش گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم برآرم یا نه
دارم بهترین لحظات عمرم رو می گذرونم
واقعا من دوست دارم همین جوری زندگی کنم
همینجوری یعمی همینجوری که هست
همین کارهایی که امروز انجام دادم
به اندازه کافی کار بقیه اش هم تئوری آنتن مایکروویو الکترومغناطیس در ضمن گور بابای اضافه کار یا هر کار دیگه ای که به خاطر پول باشه
من نمی دونم چرا آدمها بنده ی کار و شغل و بدتر ازون پول و در آمدشون هستند
ولی من نیستم
راحت
آزاد
بدون شرط مرزی که مسائل مادی ایجاب می کنه
کل دنیا و پولش مال هرکسی که دنبالشه
ارزش یه بار خوندن رو حتما داره توصیه می کنم (و حتی بیشتر)
فعلا هم با کتاب تابع گرین آقای تای مشغولم
تا ببینیم چی میشه بعد از این
ولی یهو جلسه از طرف اونوری ها بهم بخوره
اون وقت با کلی انرژی مثبت میای یه چرخی تو نت می زنی و حالش رو می بری
خدا وکیلی اصلا حس و حال نداشتم
نه چراغی چه چراغی چیز خوبی می شه دید
نه سلامی چه سلامی همه خون تشنه هم
نه نشاطی چه نشاطی مگه راهش می ده غم
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم .. او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد.. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد
بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ ميدهد.
