اوست کریم مهربون به جز خودم چیزی ندارم واسه قربونی
هیچ بچه ای ندارم که مثل داش خلیل بخوام واست قربونی کنم
به جز جون خودم
ناقابله ولی ... قبول می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم؟
حمله دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملایک بال و پر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شی هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچه در وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم، عدم چون ارغنون
گویدم انا الیه راجعون
مثنوی معنوی
دفتر سوم
این هم اولین مقاله چاپ شده موری
چاکریم داداش
البته تا JEMWA سیاستش رو عوض نکنه دیگه بهش چیزی SUBMIT نمی کنم
این یه دونه هم به خاطر گل روی جناب R.E.COLLIN بود. آخه هر چی باشه من و رابرت دوستهای قدیمی هستیم :)
Dual Band Dual Polarized
Antenna with High Efficiency
for Base Transceiver Stations
Authors: Kashani, Hojjat F.1; Shahpari, M.2; Ameri, H.3
Source: Journal of Electromagnetic Waves and Applications, Volume 22, Number 10, 2008 , pp. 1371-1379(9)
Publisher: VSP, an imprint of Brill
Abstract:
Document Type: Research article
DOI: 10.1163/156939308786348848
Affiliations: 1: Iran University of Science and Technology, Iran 2: Iran University of Science and Technology, Ameri-Tech Company, Iran 3: IT&MMWAVES Company, Malaysia
انواع متاهلان و عشاق عزیز بابت شوخی من از ایرج میرزا نوشتم این متن رو.
ولی شما با وجود اینکه درستی این شعر رو در دل تایید می کنید در عمل چی می گید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير
من گرفتم تو نگير
چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير
من گرفتم تو نگير
بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير
ياد آن روز بخير
زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير
من گرفتم تو نگير
ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
تك و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجير
من گرفتم تو نگير
بودم آن روز من از طايفه درد كشان
بودم از جمع خوشان
خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير
من گرفتم تو نگير
اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم
زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير
من گرفتم تو نگير
بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
مستحق لگدم
چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير
من گرفتم تو نگير
من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام
مي دهد يونجه به من جاي پنير
من گرفتم تو نگير
من خیلی چیزها ازش یاد می گیرم
ای کاش به جای پنج شنبه ها هر روز می اومد شرکت ما
و به همه می گفت حق نوشتن مقاله با اونیه که دهنش سرویس شده اونی هم که ژول داره هیچ جایی نداره به جز گونی بعدش هم Acknowledgement
مقاله من مال اونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یا خیلی دلش خوشه یا اصلا از دنیای علم و مقاله نویسی فقط....یاد گرفته
نتیجهی اخلاقی: وقتی به داروخانه میروید، اول نسخهی خود را نشان بدهید
نعیم و سعید خر دست یه طرف و حاجی و استاد یه طرف. احسان می خونه بدشانس آس حکمش پیش خفنه. دست دوم بازی همچین آس حکم رو می کوبه که بلوک می لرزه. یه ۱۰ لو هم چاق می شه و بازی یربه یر و حساس.
از اطاق میرم بیرون.
تو راهرو قانعی رو می بینم. صحبتمون میشه مشاعره می شینیم تو راهرو اون بخون و من بخون. خسته میشیم به حرمت مراسم اسایش دو گیتی بس می کنیم. برنامه هامون واسه کنکور رو میزون می کنیم. حالم از درسهای کنکور گرفته می شه می رم پارک حسرت.
بین دو بلوک شاکری با یکی که فقط قیافشو خوب می شناسم در حال بحث در مورد ایسم و این چیزاست شعورم نمی کشه. مصطفی رو در حال گذر به کوی متاهلین می بینم. بی اختیار می پرسم از ۴ حرفی چه خبر؟ باز هم هیچ
با محسن شهناز تا جلو فروشگاه می رم. کج می کنم ۴۰۳-۴
یه سر به اون کرد سیبیلو می زنم. مثل همیشه خودش هم نمی دونه چی می گه من چه جوری از حرفاش سر در بیارم.
کله می کنم می رم استادیوم.
و باز هم استادیوم.
و باز هم ظلمات محض.
مدتی می شینم و از دلتنگی هام دلم بیشتر می گیره.
تو اون تاریکی حضور آرام رو حس می کنم. با اینکه می دونم پاتوقش کجاست مزاحم تنهاییش نمی شم.
می خوام که بر گردم سایه تقی زاده و حاج نادر رو می بینم. می مونم و به آواز با دف گوش می دم.
از پله ها می آم پایین میرم اطاق.
از حسینیه صدای اذان می آد.
بچه ها خوابند.
منم دمر می شم می خوابم.
فقط می خواستم تز لیسانسم رو پیدا کنم ولی از یه جای دیگه سر در آوردم
میل های قدیمی از بچه ها
اول فقط inbox رو نگاه می کردم ولی بعد sent رو هم میدیدم که جواب کی رو چی نوشتم
میل های فورواردی به دکتر ابریشمی فر. استاد الکترونیک ۱و۲و۳. و من هر سه تا الک رو با خودش پاس کردم.
خاطرات تلخ و شیرین دوره لیسانس دوره خوابگاه
روزمرگی زندگی خیلی بده. من با اینکه همیشه سعی می کنم گرفتار این عادت که نه سرطان مزمن نشم ولی انگار بازهم گرفتار روزمرگی و تکرار روزانه هستم.
در هر صورت امشب یاد اون روزهایی افتادم که موبایل مثل الان نقل و نبات نبود. تلفن خوابگاه هم که قربونش... بهم میل می زدند که موری کجایی زنگ بزن خونه.
این زندگی اونقدر سریع می گذره که یادمون میره کی بودیم و کی هستیم و کجا داریم میریم؟؟؟؟؟؟؟
حتی ممکنه هدف آدم یادش بره هییییییییییییییییییییییی چی کار می کنی حاج موری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امشب یه دسته از میل ها خیلی خاطره انگیز بود و اونها هم همشون با این عنوان شروع می شد: "سلام داداشی"
اینها بهترین میل های من بودند. میلهایی که از طرف خواهرهای خوبم می اومد و به خاطر در دسترس نبودن بنده در خوابگاه خبرهای خونه اینجوری می رسید.
آره بانک ملت شعبه علم و صنعت واسه بعضی ها یه سری خاطرات داره که هم نیش دوستان رو باز می کنه هم صدای خنده رو تا آسمون بالا می بره.
آخرین چیزی که می خوام بنویسم ظهور پدیده های فوق بشری مانند قارچ umberella به طور عام و چتر بزرگ و گرگ پیر و گرز و گوریل و شام و ناهار جمعه هاست.
عجیبه که تنبلی مثل من این همه بنویسه و باز هم بنویسه. در هر صورت امشب نمی تونم از اطاقهای خوابگاه داخل بیام بیرون.

