تبليغاتX
شرایط مرزی
 لب دريا، جدال تور و ماهي، ز وحشت مي رود چشمم سياهي، تپيدن هاي جان ها بود بر خاك، كنار هم، گناه و بيگناهي
نوشته شده توسط حاج موری در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت 2:0 | لینک ثابت |
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند،

ما دل به عشوه ی که دهیم؟؟؟  اختیار چیست؟؟؟

راز درون پرده چه داند فلک خموش

ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست؟؟؟

زاهد شراب کوثر آر، حافظ پیاله خواست

تا در میانه خواسته کردگار چیست؟؟؟


واقعا یکی از بهترین آوازهای استاد شجریان، همین شعر

البته لطفی هم با تارش اشک و جیگر آدم رو با هم در می آره:))))

نوشته شده توسط حاج موری در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 23:42 | لینک ثابت |
من یقین دارم که برگ

کاینچنین خود را رها کردست در آغوش باد

فارغ است از یاد مرگ،

لا جرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست

پای تا سر زندگیست.

آدمی هم مثل برگ

می تواند زیست بی تشویش مرگ

گر نداردمثل او،  آغوش پر مهر باد را

می تواند یافت لطف هرچه بادا باد را

نوشته شده توسط حاج موری در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 18:56 | لینک ثابت |
۱. دیروز با یه مهندس جدید آشنا شدم :))))

ایشون بسیار بسیار کار درست هستند و امیدوار هستیم در حل مسایل الکترومغناطیسی، کمک بسیار زیادی به ما ارایه نمایید.

۲. امروز هم برای اولین بار یک واقعه بسیار مبارک اتفاق افتاد

به سلامتی حاج موری


نمی دونم چرا این قدر عشق نوشتن مطالب سر و ته بسته شدم. :)

احتمالا به خاطر نوشتن کدهای آرایه واسه آنتن IFF باشه

در هر صورت محاسبات آرایه تموم شد :)

 

نوشته شده توسط حاج موری در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 20:19 | لینک ثابت |
چرا جواب مقاله من نمی آددددددددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باز دیوانه شدم ای حبیب

باز سودایی شدم ای حبیب

 

این هم واسه اینکه همچنان بساط  شعر ما به راه باشه

غیر آن زنجیر زلف دلبرم

گر دو صد زنجیر آری بگسلم

 

نوشته شده توسط حاج موری در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 11:40 | لینک ثابت |
همراه شو عزیز/همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود
دشوار زندگی/هرگز برای ما
دشوار زندگی/هرگز برای ما
بی رزم مشترک/آسان نمی شود
تنها نمان به درد/همراه شو عزیز
هم...را شو/همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود

 

بازهم صدای استاد و استاد

این تصنیف رو استاد بعد از ۳۰ سال دوباره بازخونی کرده

راستی آهنگ این تصنیف رو استاد مشکاتیان ساخته

جالبه که شعرش هم سروده خود مشکاتیانه

خیلی حیفه که مشکاتیان و شجریان با هم کار نمی کنند

از اینجا هم می شه این آهنگ رو دانلود کرد

نوشته شده توسط حاج موری در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 22:12 | لینک ثابت |

یک چند ز کودکی به استاد شدیم

یک چند ز استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که در آخر کار

از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم

 

اولین ترمم با تجربه تدریس تموم شد. واقعا تجربه جالبی بود ۳واحد الک ۱ و ۳ واحد هم فیلتر، هفته ای ۱۲ ساعت تدریس

ولی چند تا چیز واسم خیلی جالب بود

۱- * * * * * * * * (به احترام شرایط مرزی)

۲- یه سری از بچه ها تو HW و Quiz جواب سوال رو نوشتند ولی تو پایان ترم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک سری دری وری هایی نوشتن که واقعا روان من رو بهم ریختن

۳- سه نفر تو الک ۱ افتادند واقعا خیلی دیگه وضعشون خراب بود من خیلی خواستم که پاس شن ولی خودشون تو برگه شون یه سری فحش هایی نوشتن که ...

وقتی برگشتم دوباره پایان ترم شون رو ببینم که می شه اینها هم پاس شن یا نه

دیدم رو برگه یکیشون با حرص نوشتم که

"مگه دستم بهت نرسه"

دیروز هم بردم نمره هاشون رو تحویل دادم

واسم جالب بود که نمره ها مستقیما باید وارد سایت بشه و بعدش بیچاره ها می تونن اعتراض کنن

نوشته شده توسط حاج موری در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 20:42 | لینک ثابت |
آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فكر كن
هیچكس را تمسخر مكن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب كن
به شرر و دشمنی كسی راضی مشو
تا حدی كه می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما
كسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هركس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاك و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و كین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند
اگر خواهی از كسی دشنام نشنوی كسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیك دروغگو منشین
چالاك باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا كار خود را به نیكی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچكس و هیچ آیینی پیمان شكنی مكن كه به تو آسیب نرسد
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشك پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی‌ماند

نوشته شده توسط حاج موری در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 12:57 | لینک ثابت |

It's the way that you move, it's the way that you smile,
It's your skin on my skin, it's that look in your eye,
It's the promise of you in the heat of the night,
When you open your door, it's the way that you bring me inside;

I can honestly say I have never before,
Had a feeling so good in my heart,
I can honestly say that I know it for sure,
This is love, this is love, this is love,
And I'm in your world;

It's the rhythm of you with your hips on my hips,
It's the things that you do with your mouth and your lips,
The caress of your hair, and your sensual kiss,
It's the way that we share in the moment that goes on forever;

When we finally fall from this heaven I feel,
I am lost in the light of your heart,
Oh sweet angel, it's shining for you and for me,
This is love, this is love, this is love,
And I'm in your world;

Open your arms, open your arms,
And reach for the wonder in me,
Open your eyes, open your eyes and see;

This is love...

نوشته شده توسط حاج موری در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 15:58 | لینک ثابت |
برخیز و بیا بتا برای دل ما

حل کن به جمال خویش مشکل ما

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم

زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما

نوشته شده توسط حاج موری در دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 21:53 | لینک ثابت |
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

محال است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

نوشته شده توسط حاج موری در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 1:25 | لینک ثابت |
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ

شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ

من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

نوشته شده توسط حاج موری در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 3:44 | لینک ثابت |
نه امیدی، چه امیدی؟ به خدا حیف امید

نه چراغی، چه چراغی چیز خوبی می شه دید

نه سلامی چه سلامی همه خون تشنه ی هم

نه نشاطی چه نشاطی مگه راهش می ده غم

نوشته شده توسط حاج موری در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 16:22 | لینک ثابت |
من ظاهر نيستی و هستی دانم،

من باطن هر فراز و پستی دانم؛

با اين همه از دانش خود شرمم باد،

 گر مرتبهای ورای مستی دانم.

نوشته شده توسط حاج موری در جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 2:0 | لینک ثابت |

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود

آندم که چشمانت مرا
 از عمق چشمانم ربود

 وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم، سجده کرد

من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

نوشته شده توسط حاج موری در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 23:38 | لینک ثابت |

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود

وین بحث با ثلاثه غساله می‌رود

می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت

کار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود

شکرشکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر

کاین طفل یک شبه ره یک ساله می‌رود

آن چشم جادوانه عابدفریب بین

کش کاروان سحر ز دنباله می‌رود

از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز

مکاره می‌نشیند و محتاله می‌رود

باد بهار می‌وزد از گلستان شاه

و از ژاله باده در قدح لاله می‌رود

حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین

غافل مشو که کار تو از ناله می‌رود

 

نوشته شده توسط حاج موری در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 21:42 | لینک ثابت |
گرفتم بعد عمري مدرکي چند 
 !و اينجانب شدم حالا مهندس
 
 ندانستم که ريزد از چپ و راست
 
 !ز پايين و از آن بالا مهندس
 
 :غضنفر گاري اش را هول نميداد
 
 !د ِ يالا هول بده يالا
  مهندس 
 تقي هم چونه ميزد کنج بازار
 
 !نمي ارزه واسم والا مهندس
 
   
 *** 
 :به مرد قهوه چي ميگفت اصغر
 
 !دو تا چايي قند پهلو مهندس
 
 شنيدم کودکي ميگفت در ده
 
 !به مردي با چپق خالو مهندس
 
 ز جنب دکه اي بگذشت مردي
 
 !صدا آمد " آب آلبالو مهندس

 خلاصه ميخورد خون جماعت
 
 !هميشه بدتر از زالو مهندس
 
   
 *** 
 شنيدم با تشر ميگفت معمار
 
 !به آن وردست حمالش مهندس
 
 همين مانده که از فردا بگويند
 
 !به گوساله و امثالش مهندس
  
 يهو ياد سکينه کردم اي داد
 
 !فداي آن لب و خالش مهندس
 
 شنيدم که عمل کرده دماغش
 
 خبر داري از احوالش مهندس؟

   
 *** 
 شنيدم بعد تنظيمات بيني
 
 !بهش ميگن همه خانوم مهندس
  
 شنيدم بچه زاييده دوباره
 
 بگو هشتا کمه خانوم مهندس!؟
 
 ... 
 !سرت رو درد آوردم من مهندس
 
 !سخن از هر دري اومد مهندس
 
 يکي سيگار ميخواد اون سمت دکه
 
 !برو که مشتري اومد مهندس
نوشته شده توسط حاج موری در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 0:51 | لینک ثابت |
ساقیا برخیز و درده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

ساغر می بر کفم نه تا ز بر

برکشم این دلق ازرق فام را

گرچه بدنامیست نزد عاقلان

ما نمی خواهیم ننگ و نام را

باده در ده چند ازین باد غرور

خاک بر سر نفس نافرجام را

دود آه سینه نالان من

سوخت این افسردگان خام را

محرم راز دل شیدای خود

کس نمی بینم ز خاص و عام را

با دلارامی مرا خاطر خوشست

کز دلم یکباره برد آرام را

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

هرکه دید آن سرو سیم اندام را

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را

نوشته شده توسط حاج موری در جمعه چهاردهم فروردین 1388 ساعت 3:3 | لینک ثابت |
 خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                                  دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده توسط حاج موری در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 21:22 | لینک ثابت |
امروز عصری بالاخره دیدمش

خیلی دلم تنگ شده بود براش

حیالم راحت راحت شد

بعدشم رفتم هشتگرد پیش محمد

نتیجه اینکه ساعت ۱:۵۰ رسیدم خونه


گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو برو

شرح دهم غم تو را، نکته به نکته مو به مو

از پی ديدن رخت همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در، کوُچه به کوچه کو به کو

ميرود از فراق تو خون دل از دو ديده ام

دجله به دجله يم به يم، چشمه به چشمه جو به جو

دور دهان تنگ تو عارض عنبرين خطت

غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو

ابرو و چشم و خال تو صيد نموده مرغ دل

طبع به طبع دل به دل، مهر به مهر و خو به خو

مهر تو را دل حزين بافته بر قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو

در دل خويش "طاهره" گشت و نديد جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو

 

نوشته شده توسط حاج موری در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 2:25 | لینک ثابت |

اوست کریم مهربون به جز خودم چیزی ندارم واسه قربونی

هیچ بچه ای ندارم که مثل داش خلیل بخوام واست قربونی کنم

به جز جون خودم

ناقابله ولی ... قبول می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


از جمادی مردم و نامی شدم

وز نما مردم به حیوان سر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم؟

حمله دیگر بمیرم از بشر

تا بر آرم از ملایک بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شی هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم

آنچه در وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم، عدم چون ارغنون

گویدم انا الیه راجعون

مثنوی معنوی

دفتر سوم

نوشته شده توسط حاج موری در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 23:10 | لینک ثابت |

انواع متاهلان و عشاق عزیز بابت شوخی من از ایرج میرزا نوشتم این متن رو.

ولی شما با وجود اینکه درستی این شعر رو در دل تایید می کنید در عمل چی می گید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير
من گرفتم تو نگير

چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير
من گرفتم تو نگير

بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير
ياد آن روز بخير

زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير
من گرفتم تو نگير

ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
تك و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجير
من گرفتم تو نگير

بودم آن روز من از طايفه درد كشان
بودم از جمع خوشان

خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير
من گرفتم تو نگير

اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم

زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير
من گرفتم تو نگير

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
مستحق لگدم

چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير
من گرفتم تو نگير

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام

مي دهد يونجه به من جاي پنير

من گرفتم تو نگير

نوشته شده توسط حاج موری در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 20:20 | لینک ثابت |
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟؟؟؟؟

وز تار امید عمر ما پودی کو؟؟؟؟؟؟

چندسن سر و دست و چهره و سنبل زلف

میسوزد و خاک می شود. دودی کو؟؟؟؟


پ.ن۱: هیچ ربطی به پرداخت حقوقهای جاری گذشته آینده ماقبل و مابعد و غیره ذلک در هیچ کدام از شرکتهای کارفرما یا پیمانکار یا ناظر ندارد

پ.ن۲: خودم باورم نشد

نوشته شده توسط حاج موری در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 19:18 | لینک ثابت |
لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من
زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من

بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل
جان و دل من تویی ای دل و ای جان من

چون گهر اشک من راه نظر چست بست
چون نگرد در رخت دیده ی گریان من

هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان
بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من

شد دل بیچاره خون، چاره ی دل هم تو ساز

زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من

گر تو نگیریم دست کار من از دست شد
زانکه ندارد کران، وادی هجران من

هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را
بو که به پایان رسد راه بیابان من

تو دل عطار را سوخته ی خویش دار
زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من

نوشته شده توسط حاج موری در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 0:26 | لینک ثابت |
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین یک دم عمر خوش گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

این دم که فرو برم برآرم یا نه

نوشته شده توسط حاج موری در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 0:10 | لینک ثابت |
نه امیدی چه امیدی به خدا حیف امید

نه چراغی چه چراغی چیز خوبی می شه دید

نه سلامی چه سلامی همه خون تشنه هم

نه نشاطی چه نشاطی مگه راهش می ده غم

نوشته شده توسط حاج موری در جمعه سوم آبان 1387 ساعت 16:7 | لینک ثابت |

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید

ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟؟؟

نوشته شده توسط حاج موری در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 14:18 | لینک ثابت |

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

  

يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم

 

يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست

به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم

 

 يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا

دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم

 

 يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست

دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم

 

 يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم

طلب سوختن بال و پر کس نکنيم

 

 ولي آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟

ياد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم

 

 گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد

دل ديوانه من بهر که افتاده به خاک؟

 

 اين همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار

به تواي عشق تواي ياربه تواي بهرنياز

 

 ياد من هست که د يگر دل من تنها نيست

يادمن هست که ديگردل تومال من است

 

 ياد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک

ياد تو باشم و هر دم بکنم راز و نياز

 

 ياد تو باشد از اين پس من و تو ما شده ايم

هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ايم....

 

يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم

گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم

 

خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد

بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم

 

جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم

شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم

 

ياور خويش بدانيم خداياران را

جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم

 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم

 

گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم

تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم

 

گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان

با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم

 

پر پروانه شكستن هنر انسان نيست

گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم

 

و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق

جز براي دل محبوب دعايي نكنيم

 

مهرباني صفت بارز عشاق خداست

يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم

 

 

نوشته شده توسط حاج موری در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 0:49 | لینک ثابت |
 نیمه شب ، آواره و بی حس و حال           در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال                     دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت           یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را                             خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی ، آن اسرار را                          آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود               چون من از تکرار ، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او                   هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او        ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی                   این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر              وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ، ز دنیا بی خبر                  دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد                      گفت و گو ها بین ما آغاز شد

 

گفتمش در عشق پا بر جاست دل            گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل             بی تو شام بی فرداست دل

دل زعشق روی تو حیران شده                 در پی عشق تو سرگردان شده

 

گفت در عشقت وفادارم بدان                   من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان               چون تویی مخمور ، خمّارم بدان

با تو شادی می شود غمهای من             با تو زیبا می شود فردای من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده           دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده            عالم از زیباییت مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش            طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جزعشق او سودا نبود                بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود                      همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود                         در نجابت در نکویی تاق بود

 

روزگار اما وفا با ما نداشت                      طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت         بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس                حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود                     در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود                 سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست              ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست              این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست                   رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است          خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد            این گدا مشمول آن رحمت نشد

                           آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست         با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم            باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم         ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را                         سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر        بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر                  دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند               بر من و بر روزگار هم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود             عشق دیرین را گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود                     ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است        باش با او یاد تو ما را بس است "

                                                                                

                                                                                شاعر : گمنام

 

نوشته شده توسط حاج موری در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 9:7 | لینک ثابت |
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
خواهی تو  فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

نوشته شده توسط حاج موری در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 17:56 | لینک ثابت |
سیه بختم که بختم واژگون بی

سیه روزم که روزم تیره گون بی

شدم محنت کش کوی محبت

ز دست دل که یا رب غرق خون بی

نوشته شده توسط حاج موری در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 17:55 | لینک ثابت |
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

بشدی و دل ببردی و بدست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی توانم

که جفا کنم ولیکن" تو نه لایقی جفایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی وفایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی شناسم" تو ببر که آشنایی

تو که گفته ای تحمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر تو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت بر گشودن

نه چنان لطیف باشد کهبه دوست برگشایی

 

 

نوشته شده توسط حاج موری در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 13:28 | لینک ثابت |
حرمت نگه دار ؛
دلم
گلم ..!
کاین اشک خون بهای عمر رفته من است...
میراث من
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو ..!
مهر و موم شده به آتش سیگار متبرک ملعون
..
( حسین پناهی )
نوشته شده توسط حاج موری در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 9:15 | لینک ثابت |

دیشب خواب بد دیدم. خیلی بد

بدترشم اینکه شبیه سازی رو این خواب جواب میده ولی جوابش این قدر بده که باید تو journal چاپ شه

یه صدقه گذاشتیم کنار و دوش گرفتیم اومدیم سر کار

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش

زین معما در جهان هیچ دانا آگاه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

نوشته شده توسط حاج موری در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 9:7 | لینک ثابت |
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

بفتراک جفا دلها چو بر بندند بر بندند

ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند

به عمری یکنفس با ما چو بنشینند بر خیزند

نهال شوق در خاطر چو بر خیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دَر یابند دُر یابند

رخ مهر از سحر خیزان نگردانند اگر دانند

ز چشم لعل رمانی چو می خندند می بارند

ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

چو منصور از مراد آنان که بر دارند بر دارند

بدین در گاه حافظ را چو می خوانند می رانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر در بند درمانند در مانند

 

این شعر و این  روز و این ساعت رو به نام کش موهای بغل دستی ثبت می کنم.

نوشته شده توسط حاج موری در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 20:3 | لینک ثابت |

امروز، اولين روز از بقية عمر شماست . مبارکه

 

راستی آقای نظری ازدواج کرد

 

مبارکه

 

این دسته گل هم هدیه بهش

نوشته شده توسط حاج موری در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 16:54 | لینک ثابت |
قومی متفکرند در مذهب و دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بی خبران راه نا آنست و نه این

 

همه ی دستگاه اندازه گیری ها خطا دارند

در نتیجه هیچ match load ی با return loss بینهایت پیدا نمی کنی اگر هم پیدا کنی وقتی اندازه بگیری بازهم حداقل حساسیت دستگاه رو می بینی

پس معیار درست و غلط-  خوب و بد چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجا دیگه خودم هم نمی دونم

بچه ها شما بگید

نوشته شده توسط حاج موری در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 10:9 | لینک ثابت |
هر زمان برق نگاهت زند آتش به دلی

ای گل ناز از این سوخته خرمن یاد آر

نوشته شده توسط حاج موری در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 11:25 | لینک ثابت |

حاج موری عزیز کجایی داداش؟!؟!؟!؟

نوشته شده توسط حاج موری در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 9:6 | لینک ثابت |

ترجمه از احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

نوشته شده توسط حاج موری در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 10:5 | لینک ثابت |

 

در صفحه يك از شماره 312 خبرنامه‌ي مؤسسه تحقيقات جنگل‌ها و مراتع كشور، حكايتي پندآموز از رخدادي عجيب درج شده كه حتا اگر اغراق‌آميز و نامحتمل هم باشد، حاوي پيام و زنهار ارزشمندي به آدميان است.
    ماجرا از اين
قرار بود كه يكي از شهروندان ژاپني پس از ديدن ميخي كه بر بدن يك مارمولك فرورفته سخت حيرت‌زده و ناراحت مي‌شود. او بعد از آنكه تصميم به تخريب ديوار قديمي منزل و بازسازي آن كرده بود، اين مارمولك دردمند را بر سينه‌ي ديوار مي‌بيند و بسيار حيرت مي‌كند! چرا كه چندين سال از زدن آن ميخ به ديوار مي‌گذشت و در تمام اين زمان طولاني، جاندار بي‌گناه نه‌تنها اين درد را تحمل كرده بود، بلكه همچنان زنده مانده و مرگ را به چالش كشيده بود! امّا چگونه؟! مگر مي‌شود مارمولكي كه حركت نمي‌كند و اسير شده است، بتواند غذاي مورد نيازش را براي 10 سال تأمين سازد. آن ژاپني نيز، كارش را تعطيل كرده و غرق در حيرت به مشاهده‌ي مارمولك و كشف راز ماندگاري‌ و بقايش مي‌پردازد كه ناگهان صحنه‌ي شگفت‌انگيز ديگري را مي‌بيند! او مارمولك ديگري را مشاهده مي‌كند كه با دهاني پر از غذا به مارمولك اسير نزديك شده و بدين‌ترتيب او را تغذيه مي‌كرده است!
   آن مرد با خود مي‌گويد: «اگر
موجود به اين كوچكي مي‌تواند عشق به اين بزرگي را با خود حمل كرده و بپروراند و سال‌ها، ايثارگرانه عشقش را نثار يك هم‌نوع كند، ما انسان‌ها از چه ظرفيت بزرگي براي مهرورزي و نيكوخصالي برخوردار هستيم و تا چه حد مي‌توانيم عاشق باشيم».

 

 

نوشته شده توسط حاج موری در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 10:44 | لینک ثابت |

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

نوشته شده توسط حاج موری در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 11:56 | لینک ثابت |

 

شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:

 

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
 


جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

 

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
 


جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

 

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
 


جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

 

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
 


جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست
 

نوشته شده توسط حاج موری در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 10:20 | لینک ثابت |
هیچ چیز ارزشمندتر از همین امروز نیست
نوشته شده توسط حاج موری در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 10:9 | لینک ثابت |
خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه

 به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ،

 آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .



اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند

 

 که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند!

نوشته شده توسط حاج موری در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 0:3 | لینک ثابت |
خواهر خوبم نگران نباش، من خوبم
با تشکر از حاج محمد عزیز که واسم این شعر کارو رو فرستاد

منم فرهاد

 

منم فرهاد،

تویی تو همدم خسرو،

چراغ روشن شاه جوان بختی

منم فرهاد بی چیز فقیر کوهکن،

فرهاد پر فریاد،

نمای بی کسی،

جرثومه تاریخ بدبختی،

رفیق سالیان سنگ رنجور و صبور و رنجبر،

با مور و مار و خار و خس هم غم

 

عزیز من،

قرار خواب من،

معشوقه دیرین،

گل یکدانه رویاییم،

شیرین

 

نمی دانم چرا دنیای دون آدمیزادان

 قرارش بر مدار هرگز و ناممکن و هیهات و ناهنجار می گردد

وز آن بدتر،

نمیدانم چرا از ما مردم زار و فقیر شهر،

کسی با جان و دل آواره شهزاده ای زیبا و صاحب مال می گردد

 

تو اصلا باب دندان خدایان زروزوری

 

خدای ناکرده،

گرنباشی تو انباز بزم و رزم شاهنشاهی خسرو،

چسان شاه جهان در کار پر دنباله ملت بیاندیشد؟

 

بلی!

 

پای از گلیم خویش بیرون تر نباید برد در قانون ساسانی،

وگرنه لعنت موبد،

 وگرنه تهمت بی دینی و زندیق،

 و گرنه چکمه دژخیم خواهد بود

و کمتر حکم زندانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو شهبانوی ایرانی ومن این کوهکن،

در کوههای گمنامی،

تنها و بی سرانجامی

 

همیشه بین ما دیوار خواهد بود

 

ولی شیرین من،

شهزاده ارمن،

خیال مهربان تو مرا کافیست،

وصالت را نمی خواهم،

کنارت هم نمی خواهم،

تنت ارزانی صورت پرستان مداین باد،

منم فرهاد و نامم ناله  نفرین و رنج ناروای خلق،

منم فرزند خلقی عامی و آگاه،

منم قربانی مکر عجوزه آفرین شاه،

منم فرهاد،

منم فررهاد گم در باد،

منم فرهاد.

"کارو"

نوشته شده توسط حاج موری در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 12:26 | لینک ثابت |

خداوندا در توفیق بگشای                  نظامی را ره تحقیق بنمای

دلی ده کو یقینت را بشاید                 زبانی کافرینت را سراید

مده ناخوب را بر خاطرم راه                 بدار از نا پسندم دست کوتاه

درونم را به نور خود بر افروز                 زبانم را ثنای خود در آموز

به داوودی دلم را تازه گردان                زبورم را بلند آوازه گردان

عروسی را که پروردم به جانش           مبارک روی گردان بر جهانش

چنان کز خواندنش فرخ شود رای         ز مشک افشاندنش فرخ شود جای

سوادش دیده را پر نور دارد                  سماعش مغز را مخمور دارد

مفرح نامه ی دلهاش خوانند               کلید بند مشکلهاش دانند

معانی را بدو ده سر بلندی                 سعادت را بدو کن نقش بندی

به چشم شاه شیرین کن جمالش       که خود بر جان شیرینست فالش

نسیمی از عنایت یار او کن                 ز فیضت قطره ای در کار او کن

چو فیاض عنایت کرد یاری                   بیارای کان گوهر تا چه داری

 

نوشته شده توسط حاج موری در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 16:3 | لینک ثابت |
تو که نازنده بالا دلربایی
تو که گیسو و چشمون سرمه سایی
تو که مشکین دو گیسو در قفایی
به مو گویی که سر گردون چرایی
نوشته شده توسط حاج موری در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:35 | لینک ثابت |
جان جهان دوش کجا بوده ای
نی غلطم در دل ما بوده ای

دوش ز هجر تو جفا دیده ام
ای که تو سلطان وفا بوده ای

یار سبک روح به وقت گریز
تیز تر از باد صبا بوده ای

آه که من دوش چه سان بوده ام
آه که تو دوش که را بوده ای

رشک برم کاش قبا بودمی
زانکه در آغوش قبا بوده ای

رنگ تو داری که ز رنگ جهان
پاکی و همرنگ بقا بوده ای

آیینه ی رنگ تو عکس کسی است
تو ز همه رنگ جدا بوده ای

رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بوده ای

راحت جان و دلی ای شمس دین
روح ده اهل صفا بوده ای



خیلی وقت بود از مولانا چیزی ننوشته بودم
آخیش دلم خالی شد
البته این شعر خیلی قشنگ رو به یه چند حرفی تقدیم می کنم
لطفا با کرم فضولی خود مقابله کرده نپرسید چند حرفی
چون صدا نالنده پاسخ داد
N حرفی
نوشته شده توسط حاج موری در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:17 | لینک ثابت |
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تاریک و تنهای خدا مانند,دلم تنگ است.
بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند,شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها,دلم تنگ است
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی....
شب افتادست و من تنها و تاریکم...
و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند
پرستوها و ماهیها و این نیلوفر آبی و آن تالاب مهتابی
بیا ای مهربان با من
بیا ای یاد مهتابی
"مهدی اخوان ثالث"
نوشته شده توسط حاج موری در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:20 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar